خزعبلات سامی گزیری

و اشعار خداوندان شعر و ادب فارسی

خزعبلات سامی گزیری | فروردین ۱۴۰۱

سامی گزیری
خزعبلات سامی گزیری و اشعار خداوندان شعر و ادب فارسی

آب آمیخته با گُـل

 

آب آمیخته با گُـل نه عـلاج دل ماست

بوسه‌ای چند بر آمیز به دشنامی چند

حافظ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این تَـهْ بساط حسن که داری چکی به چند

تا نقد جان بیارم و یکجا قپان کنم

صادق ملا رجب

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روح پدرم شاد که می‌گفت به استاد

فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ

ملک الشعرای بهار

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

علت کوری یعقوب نبی معلوم است

شهر بی‌یار مگر ارزش دیدن دارد؟

شهریار

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هر کسی نادیده از رویت نشانی می‌دهد

پرده بردار ای که خلقی در گمان افکنده‌ای

سعدی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خواهی که بَـرْ از ملک سلیمان بخوری

آزار به اندرون موری مرسان

سعدی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حرف سهلی پوچ مغزان را به فریاد آورد

از نسیمی در نیستان می‌شود غوغا بلند

صائب تبریزی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شد چو عالم‌گیر غفلت، جاهل و دانا یکی‌ست

خانه چون تاریک شد بینا و نابینا یکی‌ست

صائب تبریزی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سخن باید به دانش درج کردن

چو زر سنجیدن آنگه خرج کردن

نظامی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر دنیا هم که مال تو باشد، تا زمانی که درون قلب یک زن جایی نداشته باشی، تا درون آوازهای عاشقانه‌ی زنی زندگی نکنی و سهمی از دلشوره‌هایش نداشته باشی، فقیرترین مرد دنیایی

ویلیام شکسپیر



تاريخ : جمعه ۱۴۰۱/۰۱/۲۶ | 10:49 | نویسنده : سامی گزیری |

شانزده تابلو خطاطی زیبا، از سرکار خانم پدیده هاشمی

شانزده تابلو خطاطی زیبا

از سرکار خانم پدیده هاشمی

تابلوها با کمی مکث خواهند آمد

.

.

.

کل اشعار بلند خطاطی شده‌ی این پست

↓↓

عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود

.
رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است
حیوانی که ننوشد می و انسان نشود

.

دوش می‌گفت که فردا بدهم کام دلت
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود

.

ذره را تا نبود همت عالی حافظ
طالب چشمه‌ی خورشید درخشان نشود

.

حافظ

:::

ای یار جفا کرده پیوند بریده
این بود وفاداری و عهد تو ندیده

.

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
گرگ دهن آلوده‌ی یوسف ندریده

.

ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند
افسانه‌ی مجنونِ به لیلی نرسیده

.

در خواب گزیده لب شیرین گل‌اندام
از خواب نباشد مگر انگشت گزیده

.

بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم
چون طفل دوان در پی گنجشک پریده

.

مرغ دل صاحب نظران صید نکردی
الا به کمان‌مهره‌ی ابروی خمیده

.

میلت به چه ماند به خرامیدن طاووس
غمزت به نگه کردن آهوی رمیده

.

گر پای به در می نهم از نقطه‌ی شیراز
ره نیست تو پیرامن من حلقه کشیده

.

با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد
رفتیم دعاگفته و دشنام شنیده

.

روی تو مبیناد دگر دیده‌ی سعدی
گر دیده به کس باز کند روی تو دیده

.

سعدی

:::

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را

.

هر ساعت از نو قبله‌ای با بت پرستی می‌رود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

.

می با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند
تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را

.

زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می‌کشد
کز بوستان باد سحر خوش می‌دهد پیغام را

.

جایی که سرو بوستان با پای چوبین می‌چمد
ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را

.

باران اشکم می‌رود وز ابرم آتش می‌جهد
با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را

.

سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می‌رود
صوفی گران‌جانی ببر ساقی بیاور جام را

.

سعدی

:::

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت

.

پیمانه نمی‌داد به پیمان شکنان باز
ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت

.

بیدادگری شیوه‌ی مرضیه نمی‌شد
این شهر اگر دادرس و دادگری داشت

.

یک لحظه بر این بام بلاخیز نمی‌ماند
مرغ دل غم دیده اگر بال و پری داشت

.

افسوس که دست ستم از ریشه بر آورد
هر شاخ برومند که امید بری داشت

.

بر خیر جماعت چه سخن ها که نگفتیم
ای کاش یکی زین همه گفتن اثری داشت

.

ز آه دل مظلوم ، اگر رسم ستم سوخت
زآن بود که هر شعله‌ی آهی شرری داشت

.

در معرکه عشق که پیکار حیات است
مغلوب، حریفی که بجز سر سپری داشت

.

سرمد سر پیمانه نبود این همه غوغا
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

.

سید صادق سرمد (درگذشته ۲۸ تیر ۱۳۳۹)

:::

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره، در چشم جویباران

.

آیینه‌ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

.

بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریادها بر انگیخت از سنگ کوهساران

.

ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از دست دادند بی شماران

.

گفتی: «به روزگاران مهری نشسته» گفتم:
«بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران»

.

بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان،سر خیل شرمساران

.

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

.

وین نغمه‌ی محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی‌ست آواز باد و باران

.

شفیعی کدکنی

:::

افسوس که این مزرعـه را آب گرفته
دهقـان مصیبت‌‏زده را خـواب گرفته

.

خـون دل ما رنگ مِـیِ ناب گرفته
وز سـوزشِ تب، پیکرمان تاب گرفته

.

رخسـار هنر گونه‌ی مهتـاب گرفته
چشـمان خرد پـرده ز خوناب گرفته

.

ادیب الممالک فراهانی

:::

دعا کنیم طلسم جهان شکسته شود
دهان جنگ و جنون با کتاب بسته شود

.

زمین به رقص بیاید زمانه خوب شود
شب مصیبت ما ناگهان خجسته شود

.

پرندگان به نواهای خوش ادامه دهند
میان باغ کسی از شکار خسته شود

.

و هیچ آدم برفی گرسنگی نکشد
روابط غم و انسان ز هم گسسته شود

.

همیشه قامت سرباز در امان باشد
تفنگ کشته شود از کمر شکسته شود

.

سید صالح صدر شاعر افغان

:::

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

.

حافظ



تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۱/۲۴ | 21:11 | نویسنده : سامی گزیری |

غزلی از حافظ و سعدی

شعر حافظ و سعدی



تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۱/۰۱/۱۵ | 2:7 | نویسنده : سامی گزیری |

غزلی زیبا از سعدی



تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۱/۰۱/۱۴ | 11:26 | نویسنده : سامی گزیری |

اشعار فانتزی

اشعار فانتزی:

 

خیالت آورد بر من شبیخون
مرا بر خوان احساست شبی‌خون

شبیخون زد به فایز لشکر غم
شبی آب آید از چشمم شبی خون

فایز دشتستانی
* *  *  *  *

کنم مدح خم ابروت یا روت
نهم نام لبت یاقوت یا قوت

یقینم هست فایز زنده گردد
رسد بر تخته‌ی تابوت تا بوت

فایز دشتستانی
* *  *  *  *

بگو با دلبر ترسایی امشب
چه می‌شد گر که بی ترس آیی امشب

لبان خشک فایز را ز رحمت
بر آن لعل لب تر سایی امشب

فایز دشتستانی
* *  *  *  *

اگر صد تیر ناز از دلبر آید 
مکن باور که آه از دل برآید 

پس از صد سال بعداز فوت فایز 
هنوز آواز دلبر دلبر آید

فایز دشتستانی
* *  *  *  *

قیامت قامتی، قامت قیامت
قیامت میکند با قد و قامت

مؤذن گر ببیند قامتت را
به قد قامت بماند تا قیامت

فایز دشتستانی
* *  *  *  *

مرجان لب لعل تو مر جان مرا قوت
یاقوت نهم نام لب لعل تو یا قوت

قربان وفاتم به وفاتم گذری کن
تا بوت مگر بشنوم از رخنه‌ی تابوت

شاطر عباس صبوحی
* *  *  *  *
ای دلبر عیسی نفس ترسایی 
خواهم که به پیش بنده بی ترس آیی
 
گه اشک ز چشمان ترم خشک کنی
گه بر لب خشک من لب تر سایی

(ابوسعید ابوالخیر)
* *  *  *  *

یا دلبر من باید و یا دل بر من
نی دل بر من باشد و نی دلبر من

ای دل بر من مباش بی دلبر من
یک دلبر من به از دو صد دل بر من

مولوی رباعیات
* *  *  *  *

ای دل تو اگر هزار دلبر داری
شرط آن نبود که دل ز ما برداری

گر دل داری که دل ز ما برداری
از یار نوت مباد برخورداری

مولوی رباعیات
* *  *  *  *

ز قامت حقیقتی بپا نشد قیامتی
من از فریب قامتی قیامتی بپا کنم
سیمین بهبهانی
* *  *  *  *

قیامت میکنی ای سرو قامت
قیامت قامتی قامت قیامت
بیدل شیرازی
* *  *  *  *

یا بفرما به سرایم یا بفرما به سر آیم 
غرضم وصل تو باشد چه تو آیی چه من آیم
کشکول طبسی
* *  *  *  *

بُتا بِستان زَمستان می زِ مَستان
بتابستان ز مَستان می تو مستان
(لا ادری)
* *  *  *  *

سی بار بگفتمت که سی بار مرا
از باغ وصالت دو سه سیب آر مرا

سی بار برفتی و نیاوردی سیب
ای وعده خلاف کرده سی بار مرا

(سراینده نامعلوم)
* *  *  *  *

دادم به نگار نامه با دورنگار
شرح دل زار کردم از دور نگار

هرچند شده دور نگار از بر من
گردم دو هزار بار بر دور نگار

(سراینده نامعلوم)
* *  *  *  *

ای دلبر من دو زلف بر یک سو زن
بر هر دو طرف مزن تو بر یک سو زن

گر آتش عشق تو فتد یک سوزن
یک سو همه مرد سوزد و یک سو زن

مهسَتی گنجوی
* *  *  *  *

در این درگه که گه گه كَه كُهُ كُه كَه شود ناگه
مشو غره به امروزت که از فردا نه‌ای آگه
(سراینده نامعلوم)
* *  *  *  *

یکی از انواع شعر فانتزی شعر مربع است
چهار مصرع زیر به صورت افقی و عمودی میشود خواند


با چهره‌ی، افروخته، گل را، مشکن
افروخته، رخ مرو، تو دیگر، به چمن
گل را، تو دگر، خجل مکن، ای مه من
مشکن، به چمن، ای مه من، قدر سمن
اهلی شیرازی
* *  *  *  *

این چهار مصرع هم به صورت  افقی و عمودی می‌شود خواند

به جانت، نگارا، که داری، وفا 
نگارا، وفا کن، به دل، بی جفا
که داری، به دل، دوستی، مرمرا 
وفا، بی جفا، مرمرا، خوشترا 

شاعر نا معلوم
* *  *  *  *

این بیت از چپ به راست   هم می‌شود خواند
شو همره بلبل بلب هر مهوش → 
شکر بترازوی وزارت بر کش → 
شاعر نامعلوم

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۱/۱۷ | 10:40 | نویسنده : سامی گزیری |

تک بیتی‌های زیبا از حکیم فردوسی

تک بیتی‌های زیبا از حکیم فردوسی

بدانگه شود تاج خسرو بلند
که دانا بود نزد او ارجمند
فردوسی

چو دانا تو را دشمن جان بود
به از دوست مردی که نادان بود
فردوسی

ز دانش چو جان تو را مایه نیست
به از خامشی هیچ پیرایه نیست
فردوسی

توانا بود هرکه دانا بود
ز دانش دل پیر بـرنا بود
فردوسی

به دانش بود مرد را آبروی
به بی‌دانشی تا توانی مپوی
فردوسی

کسی کو به دانش توانگر بود
به گفتار و کردار بهتر بود
فردوسی

دلیری به هشیار بودن بود
دلاور سزای ستودن بود
فردوسی

خرد باید اندر سر مرد کار
که تندی و تیزی نیاید به کار
فردوسی

درشتی ز کس نشنود نرم گوی
سخن تا توانی به آزرم گوی
فردوسی

مدارا خرد را برادر بود
خرد بر سر دانش افسر بود
فردوسی

مجوی از دل عامیان راستی
که از جستجو آیدت کاستی
فردوسی

سخن ماند اندر جهان یادگار
سخن بر تر از گوهر شاهوار
فردوسی

جهان سر به سر حکمت و عبرت است
چرا بهرة ما همه غفلت است
فردوسی

سخن بشنو و بهترین یاد گیر
نگر تا کدام آیدت دلپذیر
فردوسی

کسی کو خریدار نیکی بود
نگوید بدی تا بدی نشنود
فردوسی

هر آنکس که پوزش کند بر گناه
تو بپذیر و کین گذشته مخواه
فردوسی

هر آنگه که گویی که دانا شدم
به هر دانشی بر توانا شدم
چنان دان که نادان تری آن زمان
مشو بر تن خویش بر بدگمان
فردوسی

ز نیرو بود مرد را راستی
ز سستی کژی زاید و کاستی
فردوسی

بخور هرچه خواهی و بر بد مکوش
ز گیتی به مرد خرد دار گوش
فردوسی

گریستن به هنگام با سوز و درد
به از خنده‌ی نا بهنگام و سرد
فردوسی

تهی دستی و ایمن از بیم و رنج
بسی بهتر از بیم با ناز و گنج
فردوسی

پسر را پدر گر به زندان کند
از آن به که دشمن گل افشان کند
فردوسی

پدر کشتی و تخم کین کاشتی
پدر کشته را کی بود آشتی
فردوسی

اگر مرگ داد است بیداد چیست
ز داد این همه داد و فریاد چیست
فردوسی

چه جویی همی در سرای سپنج
که آغاز رنج است و انجام رنج
فردوسی

مکن خوار خواهنده درویش را
بر تخت منشان بد اندیش را
فردوسی

زکار زمانه مـیانه کـزین
چو خواهی که یابی ز خلق آفرین
فردوسی

چنان دان که بی‌شرم و بی آبروی
نیابد به نزد کسی آبروی
فردوسی

چو عیب من خویش داند کسی
ز عیب کسان یاد نارد بسی
فردوسی

چو دانی که از مرگ خود چاره نیست
چه از پیش باشد چه پس‌تر یکی‌ست
فردوسی

دهان گر بماند ز خوردن تهی
از آن به که ناسازخوانی نهی
فردوسی

به دنبال چشمش یکی خال بود
که چشم خودش هم به دنبال بود
فردوسی

از این پنج شین روی رغبت متاب
شب و شاهد و شمع و شهد و شراب
فردوسی

فرستاده گفت ای خداوند رخش
به دشت آهوی نا گرفته مبخش
فردوسی

به روز نبرد آن یل ارجمند
به شمشیر و خنجر، به گرز و کمند
برید و، درید و، شکست و، ببست
یلان را سر و سینه و پا و دست
فردوسی

دلیری مکن جنگ با ما مخواه
که روباه با شیر ناید به راه
فردوسی

ببینیم تا اسب اسفـندیار
سوی آخور آید همی بی سوار
و یا باره‌ی رستم جنگجوی
به ایوان نهد بی خداوند روی
فردوسی

ببینیم تا مهر و کین و قضا
نوازد که را خار دارد که را
فردوسی

اگر جز به کام من آید جواب
من و گرز و میدان افراسیاب
چنانش بکوبم به گرز گران
که فولاد کوبند آهنگران
فردوسی

چو فردا بر آید بلند آفتاب
من و گرز و میدان و افراسیاب
چنانش بکوبم به گرز گران
که فولاد کوبند آهنگران
فردوسی

درختی که تلخ است وی را سرشت
گرش بر نشانی به باغ بهشت
ور از جوی خلدش به هنگام آب
به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب
سر انجام گوهر به کار آورد
همان میوه‌ی تلخ بار آورد
فردوسی

همه ساله بخت تو پیروز باد
همه روزگار تو نوروز باد
فردوسی



تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۱/۰۱/۱۶ | 18:28 | نویسنده : سامی گزیری |

تک بیتی‌های زیبا از لسان‌الغیب شیراز حافظ

تک بیتی‌های زیبا از لسان‌الغیب شیراز حافظ

آه آه از دست صرافان گوهر ناشناس
هر زمان خر مهره را با دُر برابر می‌کنند
حافظ

ای خوشا حالت آن مست که در پای حریف
سر و دستار نداند که کدام اندازد
حافظ

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی
حافظ

همای گو مفکن سایه‌ی شرف هرگز
بر آن دیار که طوطی کم از زغن باشد 
حافظ

نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان
هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود
حافظ

آنچه او ریخت به پیمانه‌ی ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است و گر باده‌ی مست
حافظ

سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او برگیر
برو کاین وعظ بی معنی مرا در سر نمیگیرد
حافظ

جحافبتی چون ماه زانو زد میی چون لعل پیش آورد
تو گویی تائبم حافظ ز ساقی شرم دار آخر
حافظ

زمانه افسر رندی نداد جز به کسی
که سرفرازی عالم در این کله دانست
حافظ

پری نهفته رخ و دیو در کرشمه‌ی حسن
بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست
حافظ

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی
حافظ

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمی گیرد
حافظ

چگونه ‌سر ز خجالت بر آورم ای دوست
که خدمتی به سزا بر نیاید از دستم
حافظ

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
حافظ

ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب
که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست
حافظ

ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن، خیر و سلامت
حافظ

آنکس است اهل بشارت که اشارت داند 
نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
حافظ

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
حافظ

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است
حافظ

بـرو این دام بر مرغی دگر نه
که عنـقا را بلـند است آشیانه
حافظ

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم
حافظ

چنگ خمیده قامت می خواندت به عشرت
بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد
حافظ

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز 
مست است و در حق او کس این گمان ندارد
حافظ

بنده‌ی پیر خراباتم که لطفش دایم است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
حافظ

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
حافظ

ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه‌ی رندان بلاکش باشد
حافظ

شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست
گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد
حافظ

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد 
تو اهل دانش و فضلی ، همین گناهت بس
حافظ

بکن معامله‌ای وین دل شکسته بخر
که با شکستگی ارزد به صد هزار درست
حافظ

میی دارم چو جان صافی و صوفی می‌کند عیبش
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
حافظ

میی دارم چو جان صافی و صوفی می‌کند عیبش
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
حافظ

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
حافظ

از رهگذر خاک سر کوی شما بود
هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد
حافظ

ای مگس عرصه‌ی سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود می بری و زحمت ما می داری
حافظ

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر می کنند
حافظ

جان نقد محـقر است حافظ
از بـهر نـثار خوش نـباشد
حافظ

گر نثار قدم یار گرامی نکنم 
گوهر جان به چه کار دگرم باز آید؟
حافظ

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجائیم و ملامت گر بیکار کجاست
حافظ

پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم
حافظ

اگر چه دوست به چیزی نمی خرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
حافظ

ثوابت باشد ای دارای خرمن
اگر رحمی کنی بر خوشه چینی
حافظ

تو را که حسن خدا داده هست و حجله‌ی بخت
چه حاجت است که مشاطه‌ات بیاراید
حافظ

درویش مکن ناله ز شمیسر احبا
کاین طایفه از کشته ستانند غرامت
حافظ

خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد 
که تا ز خال تو خاکم شود عبیر آمیز
حافظ

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد 
هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد
حافظ

رشته‌ی تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود
حافظ

بگوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش 
که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
حافظ

پیش از اینت بیش از این اندیشه‌ی عشاق بود
مهرورزی تو با ما شهره‌ی آفاق بود
حافظ

به عاشقان نظری کن به شکر این نعمت
که من غلام مطیعم تو پادشاه مطاع
حافظ

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
حافظ

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
حافظ

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
نیت خیر مگردان که مبارک فالیست
حافظ

به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پیش تو اش مهر بر دهن باشد
حافظ

به پادشاهی عالم فرو نیارد سر
اگر ز سر قناعت خبر شود درویش
حافظ

ریا حلال شمارند و جام باده حرام
زهی فضیلت و تقوی زهی شریعت و کیش
حافظ

درین بازار اگر سودیست با درویش خورسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خورسندی
حافظ

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه‌ی قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
حافظ

اگر بر جای من غیری‌گزیند دوست‌حاکم‌اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
حافظ

شهریست پر کرشمه‌ی حوران ز شش جهت
چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم
حافظ

شهریست پر کرشمه‌ی حوران ز شش جهت
چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم
حافظ

فریاد که از شش جهتم راه ببستم
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
حافظ

هرچند غرق بحر گناهم ز شش جهت
تا آشنای عشق تو شدم ز اهل رحمتم
حافظ

مهندس فلکی راه دیر شش جهتی
چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک
حافظ

گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنیست
فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند
حافظ

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
حافظ

نگرفت در تو گریه حافط به هیچ روی
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
حافظ

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
حافظ

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد 
قصه‌ی ماست که بر هر سر بازار بماند
حافظ

در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست
فهم ضعیف رأی فضولی چرا کند
حافظ

اگر چه دوست به چیزی نمی خرد مارا
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
حافظ

پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت
با طبیب نا محرم حال درد پنهانی
حافظ

به شمشیرم زد و با کـس نگـفتم
که راز دوست از دشمن نـهان به
حافظ

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست
حافظ

ورای صحبت دیوانگان ز ما مطلب
که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست
حافظ

رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست
نهد به پای قدح هر که شش درم دارد
حافظ

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
که ایام گل و یاسمن و عید صیامست
حافظ

آب آمیخته با گل نه علاج دل ماست
بوسه ای چند بر آمیز به دشنامی چند
حافظ

بشوی اوراق اگر هم درس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد
حافظ

امروز که در دست تو ام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
حافظ

گر چه از کبر سخن با من درویش نگفت
جان فدای شکرین پسته‌ی خاموشش باد
حافظ

ای مدعی برو که مرا با کار نیست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
حافظ

گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر
تا سحرگه ز کنار تو جوان بر خیزم
حافظ

ما قصه‌ی سکندر و دارا نخوانده ایم
از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس
حافظ

من به کدام دلخوشی می خورم و طرب کنم
کز پس و پیش خاطرم لشکر غم کشیده صف
حافظ

من از بازوی خود دارم بسی شکر 
که زور مـردم آزاری نـدارم
حافظ

ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام 
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش
حافظ

جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد
مارا چگونه زیبد دعوی بی گناهی
حافظ

تو پنداری که بدگو رفت و جان برد
حسابش با کـرام الـکاتـبین است
حافظ

یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جایی
حافظ

آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
حافظ

جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد
مارا چگونه زیبد دعوی بی گناهی
حافظ

ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرویم 
چون ره آدم بیدار به یک دانه زدند
حافظ

به وصل دوست گرت دست میدهد یکدم
برو که هرچه مراد است در جهان داری
حافظ

گرچه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
حافظ

به شمشیرم زد و با کس نگفتم
که راز دوست از دشمن نهان به
حافظ

هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
درکار خیرحاجت هیچ استخاره نیست
حافظ

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب 
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
حافظ

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه‌ی فال به نام من دیوانه زدند
حافظ

کمال صدق و محبت ببین نه نقص و گناه
که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند 
حافظ

نیکنامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار
خود پسندی جان من برهان نادانی بود
حافظ

گر طیره می نمائی و گر طعنه می زنی
ما نیستیم معتقد شیخ خود پسند
حافظ

مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است
زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما
حافظ

میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا بر آید کام دوست
حافظ

من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف 
تا به حدیست که آ هسته دعا نتوان کرد
حافظ

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد
هرکس حکایتی به تصور چرا کنند
حافظ

در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز
هر کسی بر حسب فهم گمانی دارد
حافظ

گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
حافظ

چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان
که درد سرکشی جانا گرت مستی خمار آرد
حافظ

من که شبها ره تقوا زده ام با دف و چنگ
این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد
حافظ

ای خوشا حالت آن مست که در پای حریف
سرو دستار نداند که کدام اندازد
حافظ

باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد باده و سنگیت به جام اندازد
حافظ

گرچه می گفت که زارت بکشم می دیدم
که نهانش نظری با من دل سوخته بود
حافظ

دست از طلب ندارم تا کام من بر آید
یا تن رسد به جانان، یا جان ز تن بر آید
حافظ

نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخواست 
گره بگشود از ابرو و بر دلهای یاران زد
حافظ

منش با خرقه‌ی پشمی کجا اندر کمند آرم 
زره مویی که مژگانش ره خنجر گزاران زد
حافظ

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درجست 
کلاهی دلکش است اما به درد سر نمی ارزد
حافظ

روز اول رفت دینم در سر زلفین تو
تا چه خواهد شد در این سودا سر انجامم هنوز
حافظ

حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعی
هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت
حافظ

چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
حافظ

دوش می گفت که فردا بدهم کام دلت
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود
حافظ

چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی
رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی
حافظ



تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۱/۰۱/۱۶ | 18:27 | نویسنده : سامی گزیری |

رباعیات گزینشی از حکیم عمر خیام

رباعیات گزینشی از حکیم عمر خیام

جامی‌ست که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف
می‌سازد و باز بر زمین میزندش
خیام

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین خط مقرمط نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من
خیام

این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت
هرکس سخنی از سر سودا گفتند
زان روی که هست کس نمی داند گفت
خیام

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست
در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست
خیام

قـومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آنکه بانگ آید روزی
کی بی خبران راه نه آنست و نه این
خیام

هرگز دل من ز عـلم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیـچ معلوم نشد 
خیام

من ظـاهر نیستی و هستی دانم 
من باطن هر فـراز و پستی دانم
با این همه از دانش خود شرمم باد
گر مرتـبه ای ورای مستی دانم
خیام

از آمـدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
خیام

در دایره ای کآمدن و رفتن ماست
آنرا نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست 
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
خیام

زان پیش که بر سرت شبیخون آرند
فرمای که تا باده‌ی گلگون آرند
تو زر نه‌ای ای غافل نادان که تو را
در خاک نهند و باز بیرون آرند
خیام

آن مدعیان که دُر معنی سُفتند
و از چرخ به گونه گون سخن ها گفتند
آگه چو نبودند ز اسرار نهان
با خود زنخی زدند و آخر خفتند
خیام

در دهـر هر آنکه نیم نانی دارد
وز بـهر نشست آشیانی دارد
نه خادم کس بود نه مخدوم کسی
گو شاد بزی که خوش جهانی دارد
خیام

یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد 
وز کوزه‌شکسته‌ای دمی آبی سرد
مأمور کم از خودی چرا باید بود
یا خدمت چون خودی چرا باید کرد
خیام

قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
به زانکه طفیل خوان نا کس بودن
با نان جوین خویش حقا که به است
که آلوده به پالوده‌ی هر خس بودن
خیام

آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی
معذوری اگر در طلبش میکوشی
باقی همه رایگان نیرزد هشدار
تا عمر گرانبها بدان نفروشی
خیام



تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۱/۰۱/۱۶ | 18:24 | نویسنده : سامی گزیری |

تک بیتی‌های زیبا از نظامی گنجوی

تک بیتی‌های زیبا از نظامی گنجوی

سخن باید به دانش درج کردن
چو زر سنجیدن آنگه خرج کردن
نظامی

رهی پیشم آور که فرجام کار
تو خوشنود باشی و من رستگار
شرفنامه نظامی

باورم ناید این سخن به درست
تا نبینم به چشم خویش نخست
نظامی گنجوی

به خود گفتا جوابست این نه جنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
خسرو شیرین نظامی

عقوبت مکن عذر خواه آمدم
به درگاه تو رو سیاه آمدم
شرفنامه نظامی

کسی کاین راستی را نیست باور
منش خصم و خدایش باد داور
نظامی

خمیده پشت از آن گشتند پیران جهان دیده
که اندر خاک می جویند ایام جوانی را
نظامی

زخم فرهاد و من از یک تیشه بود
او به سر زد ، من به پای خویشتن
نظامی

میانش یکی درة ژرف بود
سم آهویی مانده بر برف بود
نظامی

* * * * * * * * *

نظامی لیلی و مجنون
در نصیحت به فرزند خود محمد نظامی

ای چارده ساله قرة‌العین
بالـغ نظر علوم کـونین

آن روز که هفت ساله بودی
چون گل به چمن حواله بودی

و اکنون که به چارده رسیدی
چون سرو بر اوج سر کشیدی

غافل منشین نه وقت بازیست
وقت هنر است و سر فرازیست

دانش طلب و بزرگی آموز
تا به نگرند روزت از روز

نام و نسبت به خردسالی‌ست
نسل از شجر بزرگ خالی‌ست

جایی که بزرگ بایدت بود
فرزندی من ندارت سود

چون شیر به خود سپه‌شکن باش
فرزند خصال خویشتن باش

دولت‌طلبی سبب نگه‌دار
با خلق خدا ادب نگه‌دار

آنجا که فسانه‌ای سکالی
از ترس خدا مباش خالی

وان شغل طلب ز روی حالت
کز کرده نباشدت خجالت

گر دل دهی ای پسر بدین پند
از پند پدر شوی بـرومند

گرچه سـر سروریت بینم
و آیین سخـنوریت بـینم

در شعر مپیچ و در فن او
چون اکذب اوست احسن او

زین فـن مطلب بلند نامی
کان ختم شده‌ست بر نظامی

نظم ار چه به مرتبت بلند است
آن علم طلب که سودمند است

در جدول این خط قیاسی
می‌کوش به خویشتن شناسی

تشریح نهاد خود در آموز
کاین معرفتی‌ست خاطر افروز

می‌باش طبیب عیسوی هُـش
اما نه طبیب آدمی کش

می‌باش فقیه طاعت اندوز
اما نه فـقیه حیلت آموز

گر هر دو شوی بلند گردی
پیش همه ارجمند گردی

می‌کوش به هر ورق که خوانی
تا معنی آن تـمام دانی

پالان گریی به غایت خود
بهـتر ز کـلاه‌دوزی بـد

گفتن ز من از تو کار بستن
بی‌کار نمی‌توان نشستن

با این که سخن به لطف آب است
کم گفتن هر سخن صواب است

آب ار چه همه زلال خیزد
از خوردن پر ملال خیزد

کم گوی و گزیده گوی چون دُر
تا ز اندک تو جهان شود پر

لاف از سخن چو در توان زد
آن خشت بود که پر توان زد

یک دسته گل دماغ پرور
از خـرمن صد گیاه بهتر
 
نظامی گنجوی(535-607-612 هـ ق)

* * * * * * * * *

فلک جز عشق محرابی ندارد
جهان بی خاک عشق آبی ندارد

غلام عشق شو کاندیشه این است
همه صاحب دلان را پیشه این است

جهان عشق است و دیگر زرق سازی
همه بازیست غیر از عشق بازی

کسی کز عشق خالی شد فسرده ست
گرش صد جان بود بی عشق مرده ست

نظامی

* * * * * * * * *

گفتگوی خسرو با فرهاد

نخستین بار گفتش کز کجائی
بگفت از دار ملک آشنائی

بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند
بگفت انده خرند و جان فروشند

بگفتا جان فروشی در ادب نیست
بگفت از عشقبازان این عجب نیست

بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟
بگفت از دل تو می گوئی من از جان

بگفتا عشق شیرین بر تو چونست
بگفت از جان شیرینم فزونست

بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب
بگفت آری چو خواب آید کجا خواب

بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک
بگفت آنگه که باشم خفته در خاک

بگفتا گر خرامی در سرایش
بگفت اندازم این سر زیر پایش

بگفتا گر کند چشم تو را ریش
بگفت این چشم دیگر دارمش پیش

بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ
بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ

بگفتا گر نیابی سوی او راه
بگفت از دور شاید دید در ماه

بگفتا دوری از مه نیست در خور
بگفت آشفته از مه دور بهتر

بگفتا گر بخواهد هر چه داری
بگفت این از خدا خواهم به زاری

بگفتا گر به سر یابیش خوشنود
بگفت از گردن این وام افکنم زود

بگفتا دوستیش از طبع بگذار
بگفت از دوستان ناید چنین کار

بگفت آسوده شو کاین کار خامست
بگفت آسودگی بر من حرام است

بگفتا رو صبوری کن درین درد
بگفت از جان صبوری چون توان کرد

بگفت از صبر کردن کس خجل نیست
بگفت این دل تواند کرد دل نیست

بگفت از عشق کارت سخت زار است
بگفت از عاشقی خوشتر چکار است

بگفتا جان مده بس دل که با اوست
بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست

بگفتا در غمش می ترسی از کس
بگفت از محنت هجران او بس

بگفتا هیچ هم خوابیت باید
بگفت ار من نباشم نیز شاید

بگفتا چونی از عشق جمالش
بگفت آن کس نداند جز خیالش

بگفت از دل جدا کن عشق شیرین
بگفتا چون زیم بی جان شیرین

بگفت او آن من شد زو مکن یاد
بگفت این کی کند بیچاره فرهاد

بگفت ار من کنم در وی نگاهی
بگفت آفاق را سوزم به آهی

چو عاجز گشت خسرو در جوابش
نیامد بیش پرسیدن صوابش

به یاران گفت کز خاکی و آبی
ندیدم کس بدین حاضر جوابی

نظامی گنجوی



تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۱/۰۱/۱۶ | 18:22 | نویسنده : سامی گزیری |

تک بیتی‌های زیبا از سعدی

تک بیتی‌های زیبا از سعدی

سنگ بد گوهر اگر کاسة زرین شکند
قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود
سعدی

هر کسی نادیده از رویت نشانی می‌دهند
پرده بردار ای که خلقی در گمان افکنده ای
سعدی

عمرم به آخر آمد، عشقم هنوز باقی
وز می چنان نه مستم کز عشق روی ساقی
سعدی
سخن لطیف سعدی نه سخن، که قند مصری
خجلست از این حلاوت که تو در کلام داری
سعدی

بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس
حد همین است سخندانی و زیبایی را
سعدی

کس ندیده است آدمی زاد از تو شیرین تر سخن
شکر از پستان مادر خورده ای یا شیر را
سعدی

ز یک ناخـراشیده در مجلسی
برنـجد دل هوشمندان بسی
سعدی

چاه است و راه و دیدة بینا و آفتاب
تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش
چندین چراغ دارد و بیراهه می رود 
بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش
سعدی

خفتگان را چه خبر زمزمة مرغ سحر
حیوان را خبر از عالم انسانی نیست
داروی تربیت از پیر طریقت بستان
کادمی را بتر از علت نادانی نیست
سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی
به عمل کار بر آید به سخندانی نیست
سعدی

گر خواجه شفاعت نکند روز قیامت
ما از رخ مشاطه نرنجیم، که زشتیم
سعدی
گر برود جان ما در طلب روی دوست
حیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست
سعدی

آدمی را عقل باید در بدن 
ور نه جان در کالبد دارد حمار
گنج خواهی در طلب رنجی ببر
خرمنی می‌بایدت، تخمی بکار
سعدی

گوهر قیمتی از کام نهنگان آرند
هر که او را غم جان است به دریا نرود
سعدی

به دریا مرو گفتمت زینهار
و گر می روی تن به طوفان سپار
سعدی

گر هنری داری و هفتاد عیب
دوست نبیند به جز آن یک هنر
سعدی

نکویی کن امسال چون ده تو راست
که سال دگر دیگری کدخداست
سعدی

اگر عـنقا ز بی‌برگی بمیرد
شکار از چنگ گنجشکان نگیرد
سعدی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
سعدی

مرا بوسه جانا به تصحیف ده
که درویش را توشه از بوسه به
سعدی

عجب دارند یارانم که دستش را همی بوسم
ندیدستند مسکینان سری افتاده در پایی
سعدی

محتسب کو تا ببیند روی دوست
همچو محرابی و من چون عابدی
سعدی

فهم سخن چون نکند مستمع
قوت طبع از متکلم مجوی
فسحت میدان ارادت بیار
تا بزند مرد سخنگوی گوی
سعدی

بوسه ای زان دهن تنگ بده یا بفروش
کاین متاعیست که بخشند و بها نیز کنند
سعدی

حیف باشد بر چنین تن پیرهن
ظلم باشد بر چنین صورت نقاب
سعدی

هر کسی نادیده از رویت نشانی می دهند
پرده بردار ای که خلقی در گمان افکنده ای
سعدی

بامدادی تا به شب رویت مپوش
تا بپوشانی جـمال آفتاب
سعدی

حیف است چنین روی نگارین که بپوشی
سودی به مساکین رسد آخر چه زیانت
سعدی

از بهر خدا روی مپوش از زن و از مرد
تا صنع خدا می نگرند از چپ و از راست
چشمی که تو را بیند و در قدرت بی چون 
مدهوش نگردد نتوان گفت که بیناست
گر خون من و جمله‌ی عالم تو بریزی
اقرار بیاریم که جرم از طرف ماست
سعدی

دیدار می نمایی و پرهیز می کنی
بازار خویش و آتش ما تیز می کنی
سعدی

نقاب از بهر آن باشد که بربندند روی زشت
تو زیبایی به نام‌ایزد چرا باید که بربندی
سعدی

برقع از پیش چنین روی نشاید برداشت
که به هر گوشه‌ی چشمی دل خلقی ببری
دیده ای را که به دیدار تو دل می نرود
هیچ علت نتوان گفت به جز بی بصری
سعدی

ماه و پروین از خجالت رخ فرو پوشند اگر
آفتاب آسا کند در شب تجلی روی تو
سعدی

سعدیا پیکر مطبوع برای نظر است
گر نبینی چه بود فایدۀ چشم بصیر
سعدی

گر تو انکار نظر در آفرینش می کنی
من همی گویم که چشم از بهر این کار آمده
سعدی

نظر به روی تو هر بامداد نوروزیست
شب فراق تو هر شب که هست یلداییست
سعدی

به هرکس روی بنماید گر آن شاهد که من دانم
فقیه از رقص در حالت خطیب از می خرابستی
سعدی

به چند سال نشاید گرفت ملکی را
که خسروان ملاحت به یک نظر گیرند
سعدی

سخن گرچه دلبند و شیرین بود
سزاوار تصدیق و تحسین بود
چو یکبار گفتی مگو باز پس 
که حلوا چو یکبار خوردند بس
سعدی

باران که در لطافت طبعش خلاف نیست 
در باغ لاله روید و در شوره زار خس 
سعدی

خر که بینی و باری بگل در افتاده
بدل بر او شفقت کن ولی مرو به سرش
کنون که رفتی و پرسیدیش که چون افتاد 
میان ببند و چو مردان بگیر دمب خرش
سعدی

آن که برگشت و جفا کرد و به هیچم بفروخت 
به همه عالمش از من نتوانند خرید
سعدی

لگام بر سر شیران کند صلابت عشق 
چنان کشد که شتر را مهار در بینی
سعدی

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
باز گویم که عیان است چه حاجت به بیان است
سعدی

اگر هست مرد از هنر بهره ور
هنر خود بگوید نه صاحب هنر
اگر مشک خالص نداری مگوی
ورت هست خود فاش گردد به بوی
چه حاجت به گفتن که زر مغربیست
محک خود بگوید که معیار چیست
سعدی

هر کجا دردمندی از سرشوق
گوش بر ناله‌ی حمام کند
چـارپایی بر آورد آواز
وان تلذذ بر او حرام کند
حیف باشد صدای بلبل را
که صفیر خر ازدحام کند
به که بلبل خموش بنشیند
تا خر آواز خود تمام کند
سعدی

چون ما و شما مقارب یکدگریم
به زان نبود که پرده‌ی هم ندریم
ای خواجه تو عیب من مگو تا من نیز 
عیب تو نگویم که یک از یک بتریم
سعدی

به سرو گفت کسی که میوه ای نمی آری
جواب داد که آزادگان تهی دستند
سعدی

پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است
تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است
سعدی

دل، آینه‌ی صورت غیب است ولیکن
شرط است که بر آینه زنگار نباشد
آن را که بصارت نبود یوسف صدیق
جایی بفروشد که خریدار نباشد
سعدی

روی اگر چند پری چهره و زیبا باشد
نتوان دید در آیینه که نورانی نیست
سعدی

بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگـر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
سعدی

دو چیز طیره‌ی عقل است، دم فرو بستن
به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی
سعدی

فروتن بود هوشمند گزین
نهد شاخ پر میوه سر بر زمین
سعدی

پندم مده ای دوست که دیوانه‌ی سرمست 
هرگز به سخن عاقل و هشیار نگردد
سعدی

به کوشش نروید گل از شاخ بید
نه زنگی به گرما به گردد سپید
سعدی

به بازی نگفت این سخن بایزید
که از منکر ایمن ترم کز مرید
سعدی

علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد
دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست
سعدی

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
که شبی نخفته باشی به درازنای سالی
تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد
گنه است بر گرفتن نظر از چنین جمالی
سعدی

علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد
دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست
سعدی

کس نیاید به زیر سایه‌ی بوم
ور همای از جهان شود معدوم
سعدی

گرت با ما خوش افتاده است چون ما لاابالی شو
نه یاران مست بر خیزند و تو مستور بنشینی
سعدی

پرده بر عیبم نپوشیدند و دامن بر گناه
جرم درویشی چه باشد تا به سلطان گفته اند
سعدی

هییچکس بی دامنی تر نیست اما پیش خلق
باز می پوشند و ما بر آفتاب افکنده ایم
سعدی

سعدیا پرهیز کاران خود پرستی می کنند
ما دهل در گردن و خر در خلاب افکنده ایم
سعدی

من سری دارم و در پای تو خواهم بازید
خجل از ننگ بضاعت که سزاوار تو نیست
سعدی

مقدور من سریست که در پایت افکنم
گر زان که التفات بدین مختصر کنی
سعدی

سر که نه در پای عزیزان رود
بار گران است کشیدن به دوش
سعدی

قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست
به‌خاک پای تو آن‌هم عظیم سوگند است
سعدی

در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی
باز در خاطرم آمد که متاعیست حقیر
سعدی

پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدم
قبله‌ی اهل دل منم، سهو نماز می کنی
سعدی

هرکه گوید کلاغ چون باز است
نشنود کس که دیده ها باز است
سعدی

گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد
چو پایابم برفت اکنون بدانستم که دریایی
سعدی

جوینی که از سعی بازو خورم
به از مرغ بریان اهل کرم
سعدی

ساقی بده آن کوزه‌ی یاقوت روان را
یاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را
اول پدر پیر خورد رطل دمادم 
تا مدعیان هیچ نگویند جوان را
تا مست نباشی نبری بار غم یار
آری شتر مست کشد بار گران را
سعدی

بدان ماند اندرز شوریده حال
که گویی به کژدم گزیده منال
سعدی

پی چون خودی خود پرستان روند
به کوی خطر ناک مستان روند
سعدی

به دریا مرو گفتمت زینهار
و گر می روی تن به طوفان سپار
سعدی

همان به گر آبستن گوهری
که همچون صدف سر به خود در بری
سعدی

همان بـه گر آبستن گوهری
که همچون صدف سر به خود در بری
سعدی

تو آنگه شوی پیش مردم عزیز
که مر خویشتن را نگیری به چیز
سعدی

بزرگی که خود را به خوردی شمرد
به دنیا و عقبی بزرگی ببرد
سعدی

به کوشش نروید گل از شاخ بید
نه زنگی به گرمابه گردد سپید
نه آبستن دُر بود هر صدف
نه هر بار شاطر زند بر هدف
سعدی

منه جان من آب زر بر پشیز
که صراف دانا نگیرد به چیز
زر اندودگان را به آتش برند
پدید آید آنگه که مس یا زرند
سعدی

مجال سخن تا نیابی مگوی
چو میدان نبینی نگه دار گوی
سعدی

اگر مـار زایـد زن بار دار
به از آدمیزاده‌ی دیو سار
سعدی

بلا جوی باشد گرفتار آز 
من و خانه منبعد و نان پیاز
سعدی

چو طفل اندرون دارد از حرص پاک
چو مشتی زرش پیش ریزی چه خاک
سعدی

بخسبد خوش آن روستایی و جفت
به ذوقی که سلطان در ایوان نخفت
سعدی

چو بیداد کردی توقع مدار
که نامت به نیکی رود در دیار
تو را چاره از ظلم بر گشتن است
نه بیچاره‌ی بی گنه کشتن است
سعدی

همی تا بر آید به تدبیر کار
مدارای دشمن به از کار زار
مزن تا توانی بر ابرو گره
که دشمن اگر چه زبون دوست به
اگر پیل زوری و گر شیر چنگ 
به نزدیک من صلح بهتر ز جنگ
سعدی

دو عاقل را نباشد جنگ و پیکار
نه دانا می‌ستیزد با سبکبار
اگر نادان به وحشت سخت گوید
خردمندش به نرمی دل بجوید
و گر از هر دو جانب جاهلانند
اگـر زنجیر باشد بگسلانند
سعدی

تواضع کن ای دوست با خصم تند
که نرمی کند تیغ برنده کند
سعدی

گر اندیشه باشد ز خصمت گزند
به تعویذ احسان زبانش ببند
سعدی

عدو را به جای خسک زر بریز
که احسان کند، کند دندان تیز 
سعدی

به تدبیر، رستم بر آید به بند
که اسفندیارش نجست از کمند
سعدی

چو دستی نشاید گزیدن، ببوس
که با غالبان چاره زرق است و لوس
سعدی

عدو را به فرصت توان کند پوست
پس او را مدارا چنان کن که دوست
سعدی

هرگز پر طاووس کسی گفت که زشت است
یا دیو کسی گفت که رضوان بهشت است
سعدی

مغیلان چیست تا حاجی عنان از کعبه بر پیچد
خسک در راه مشتاقان بساط پرنیان باشد
سعدی

گر خانه محقر است و تاریک
بر دیده‌ی روشنت نـشانم
سعدی

کسانی که پیغام دشمن برند
ز دشمن همانا که دشمن ترند
سعدی

چو طوطی کلاغش بود هم نفس
غنیمت شمارد خلاص از قفس
سعدی

به زندان قاضی گرفتار به
که در خانه دیدن بر ابرو گره
سعدی

سفر عید باشد بر آن کد خدای 
که بانوی زشتش بود در سرای
سعدی

به کوشش توان دجله را پیش بست
نشاید زبان بد اندیش بست
سعدی

عبادت به تقلید گمراهی است
خنک رهروی را که آگاهی است
سعدی

نه من صورت خویش خود کرده ام
که عیبم شماری که بد کرده ام
سعدی

گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی
روا بود که ملامت کنی زلیخا را
سعدی

به غمخوارگی چون سر انگشت من
نخارد کس اندر جهان پشت من
سعدی

خدا گر ببندد به حکمت دری 
به رحمت گشاید در دیگری
سعدی

دلایل قوی باید و معنوی
نه رگهای گردن به حجت قوی
سعدی

گرفتم که سیم و زرت چیز نیست
چو سعدی زبان خوشت نیز نیست
سعدی

الا ای خردمند پاکیزه خوی
خردمند نشنیده ام عیبجوی
سعدی

گدا گر تواضع کند خوی اوست 
ز گردن فرازان تواضع نکوست
سعدی

بار درخت علم نباشد مگر عمل
با علم اگر عمل نکنی شاخ بی بری
سعدی

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی 
صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی
فردا که خلایق را دیوان جزا باشد 
هر کس عملی دارد ما چشم به انعامی
سعدی

گربه‌ی مسکین اگر پر داشتی
تخم گنجشک از جهان برداشتی
سعدی

تو نیکی می کن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز
سعدی

می کوش به هر ورق که خوانی 
تا معنی آن تـمام دانی
سعدی

گناه کردن پنهان، به از عبادت فاش 
اگر خدای پرستی، هوا پرست مباش
سعدی

آنکه چون پسته دیدمش همه مغز
پوست بر پوست بود همچو پیاز
پارسایان روی درمخلوق
پشت بر قبله می کنند نماز
سعدی

با سیه دل چه سود گفتن وعظ 
نرود میخ آهنین در سنگ
سعدی

نباید بستن اندر چیز کس دل
که دل برداشتن کاریست مشکل
سعدی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
سعدی

گر خواجه شفاعت نکند روز قیامت
ما از رخ مشاطه نرنجیم، که زشتیم
سعدی

گر بکشد بی گنه، عادت بخت من است
ور بنوازد به لطف غایت احسان اوست
سعدی

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
باز گویم که عیان است چه حاجت به بیان است
سعدی

تو آنگه شوی پیش مردم عزیز
که مر خویشتن را نگیری به چیز
سعدی

کبر یک سو نه اگر شاهد درویشانی
دیو خوش طبع به از حور گره پیشانی
سعدی

نکویی کن امسال چون ده تو راست
که سال دگر دیگری کدخداست
سعدی

اگر عنقا ز بی‌برگی بمیرد
شکار از چنگ گنجشکان نگیرد
سعدی

نه لایق بود عیش با دلبری
که هر بامدادش بود شوهری
سعدی

ای که نصیحتم کنی کز پی او دگر مرو
در نظر سبکتکین عیب ایاز می‌کنی
سعدی

هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشد
یا مگس را پر ببندد یا عسل را سر بپوشد
سعدی

متاب ای پارسا روی از گنه کار 
به بخشایندگی در وی نظر کن
اگر من ناجوان مردم به کردار
تو بر من چون جوان مردان گذر کن
سعدی

نباید بستن اندر چیز کس دل
که دل برداشتن کاریست مشکل
سعدی

متاب ای پارسا روی از گنه کار 
به بخشایندگی در وی نظر کن
اگر من ناجوان مردم به کردار
تو بر من چون جوان مردان گذر کن
سعدی

ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند 
بانگ و فریاد بر آری که مسلمانی نیست
سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی
به عمل کار بر آید به سخندانی نیست 
سعدی

کسی گفت پروانه را کای حقیر
برو دوستی در خور خویش گیر
رهی رو که بینی طریق رجا
تو و مهر شمع از کجا تا کجا
سمندر نئی گرد آتش مگرد
که مردانگی باید آنگه نبرد
سعدی

من آن نیم که حلال از حرام نشناسم 
شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام
حکایت از لب شیرین دهان سیم اندام
تفاوتی نکند گر دعاست یا دشنام
سعدی

گرت ز دست بر آید چو نخل باش کریم 
ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد
سعدی

تن آدمی شریف است به جان آدمیت 
نه همین لباس زیباست نشانی آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی 
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند 
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
سعدی

اندر ره حق تصرف آغاز مکن
چشم بد خود به عیب کس باز مکن
سر دل هر بنده خدا می داند
خود را تو در این میانه انباز مکن
سعدی

زینهار از قرین بد زنهار
و قنا ربـنا عذاب النار
سعدی

به دیدار مردم شدن عیب نیست 
ولیکن نه چندان که گویند بس
اگر خویشتن را ملامت کنی 
نباید شنیدن ملامت ز کس
سعدی

امشب مگر به وقت نمی خواند این خروس
عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس
پستان یار در خم گیسوی تابدار
چون گوی عاج در خم چوگان آبنوس
سعدی

چه خوش گفت خر مهره ای در گلی
چو برداشتش پر طمع جاهلی
مرا کس نخواهد خریدن به هیچ
به دیوانگی در حریرم مپیچ
سعدی

به نـزدیک من شـبرو راهـزن
به از فـاسـق پارسـا پیـرهن
به روی و ریا خرقه سهل است دوخت
گرش با خدا در توانی فروخت
سعدی

قـناعت توانـگر کند مـرد را 
خبر کن حـریص جهانگرد را
سعدی

سعدیا گفتار شیرین پیش آن کام و دهان
دُر به دریا می فرستی زر به معدن می بری
سعدی

غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مرد است در کمند غزال
تو بر کنار فراتی ندانی این معنی
به راه بادیه دانند قدر آب زلال
سعدی

علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
سعدی
نا برده رنج گنج میسر نمی شود 
مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
سعدی

هفتاد زلت از نظر خلق در حجاب 
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنیم
سعدی

سعدیا حب وطن گرچه حدیثی است صحیح 
نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم
سعدی

می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان 
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
سعدی

عبادت به جز خدمت خلق نیست 
به تسبیح و سجاده و دلق نیست
سعدی

ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا 
حلوا به کسی ده که محبت نچشیده است
سعدی

گناه کردن پنهان به از عبادت فاش 
اگر خدای پرستی هوا پرست مباش
سعدی

بازآ که در فراق تو چشم امیدوار
چون گوش روزه دار بر الله اکبرست
سعدی

زین سبب خلق جهانند مرید سخنم
که ریاضت کش محراب دو ابروی توام
سعدی

سگی را لقمه‌ای هرگز فراموش 
نگردد گر زنـی صد نوبتش سنگ
و گر عمری نوازی سفله ای را
به کمتر تندی آید با تو در جنگ 
سعدی

ای دوست بر جنازه دشمن چو بگذری
شادی مکن که بر تو همین ماجرا رود
سعدی

گـر نیاید بگوش رغبت کس 
بـر رسولان پیام باشد و بس
سعدی

من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم
تو خواه از سخنم پند گیر خواه ملال
سعدی

گوینده را چه غم که نصیحت قبول نیست
گر نامه رد کنند گناه رسول نیست
سعدی

نظر کردن به خوبان دین سعدیست
مباد آن روز کو بر گردد از دین
سعدی

نظر کردن به خوبان دین سعدیست
مباد آن روز کو بر گردد از دین
سعدی

اهل دانش را در این گفتار با ما کار نیست
عاقلان را کی زیان دارد که ما دیوانه ایم
عیب توست ار چشم گوهر بین نداری ور نه ما
هر یک اندر بحر معنی گوهر یکدانه ایم
سعدی

ملامتگوی عاشق را چه گوید مردم دانا
که حال غرقه در دریا، نداند خفته بر ساحل
اگر عاقل بود داند، که مجنون صبر نتواند
شتر جایی بخواباند، که لیلی را بود منزل
در این معنی سخن باید، که جز سعدی نیاراید
سخن کز جان برون آید، نشیند لاجرم بر دل
سعدی

با جوانی سر خوش است این پیر بی تدبیر را
جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را
من که با مویی به قوت بر نیایم ای عجب
با یکی افتاده ام کو بگسلد زنجیر را
سعدی

جهان پر سماع است و مستی و شور
ولیکن چه بیند در آیینه کور
نبینی شـتر بر نـوای عـرب
که چونش به رقص اندر آرد طرب
شتر را چو شور و طرب در سر است
اگر آدمی را نباشد خـر است
سعدی

کم آواز هرگز نبیـنی خـجل
جوی مشک بهتر که یک توده گل
حذر کن ز نادان ده مرده گوی 
چو دانا یکی گوی و پرورده گوی
به دهقان نادان چه خوش گفت زن 
به دانش سخن گوی یا دم مزن
سعدی

یار زیـبا گر بریزد خون یار 
زشت نتوان گفت زیبا می کند
سعدی

می حرام است ولیکن تو به دین نرگس مست
نگذاری که ز پیشت برود هشیاری
می نماید که سر عربده دارد چشمت 
مست خوابش نبرد تا نکند آزاری
سعدی

دوست گر با ما بسازد دولتی باشد عظیم
ور نسازد می بباید ساختن با خوی دوست
گر قبولم می کند مملوک خود می پرورد
ور براند پنجه نتوان کرد در بازوی دوست
دشمنم را بد نمی خواهم که آن بد بخت را
این عقوبت بس که بیند دوست هم زانوی دوست
کاش باری باغ و بستانی که تحسین می کنند
بلبلی بودی چو سعدی یا گلی چون روی دوست
سعدی

آبستنی که این همه فرزند زاد و کشت
دیگر که چشم دارد از او مهر مادری
ور بی هنر به مال فخر کند بر حکیم 
کون خرت شمارد اگر گاو عنبری
سعدی

متحیر نـه در جمال تـو ام
عقل دارم به قدر خود قدری
حیرتم در صفات بی چون است
کاین کمال آفرید در بشری
سعدی

هر روز به شیوه ای و لطفی دگری
چندانکه نگه می کنمت خوبتری
گفتم که به قاضی برمت تا دل خویش 
بستانم و ترسم دل قاضی ببری
سعدی

آتش از خانه‌ی همسایه‌ی درویش مخواه
کانچه بر روزن او میگذرد دود دل است
سعدی

هر شبی با دلی و صد زاری
منم و آب چـشم و بـیداری
بـنماندست آب در جـگرم
بس که چشمم کند گهرباری
سعدی

هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی
نیکبخت آن که تو در هر دو جهانش باشی
سعدی

محتسب گر فاسقان را نهی منکر می کند
گو بیا، کز روی مستوری، نقاب افکنده ایم
عارف اندر چرخ و صوفی در سماع آورده ایم
شاهد اندر رقص و افیون در شراب افکنده ایم
هییچکس بی دامنی تر نیست اما پیش خلق
باز می پوشند و ما بر آفتاب افکنده ایم
سعدیا پرهیز کاران خود پرستی می کنند
ما دهل در گردن و خر در خلاب افکنده ایم
سعدی

ای ساقی از آن پیش که مستم کنی از می
من خود ز نظر بر قد بالای تو مستم
شبها گذرد بر من از اندیشه‌ی رویت
تا روز نه من خفته نه همسایه ز دستم 
حیف است سخن گفتن با هر کس از آن لب 
دشنام به من ده که درودت بفرستم
دیریست که سعدی به دل از عشق تو می گفت
این بت نه عجب باشد اگر من بپرستم
سعدی

پری پیکر بتی کز سحر چشمش 
نیامد خواب در چشمان من دوش
حلالش باد اگر خونم بریزد  
که سر در پای او خوشتر که بر دوش
نصیحت گوی ما عـقلی ندارد 
برو گو در صلاح خویشتن کوش
دهل زیر گلیم از خلق پنهان 
نشاید کرد و آتش زیر سرپوش
سعدی

خوبرویان جفا پیشه وفا نیز کنند
به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند
پادشاهان ملاحت چو به نخجیر روند
صید را پای ببندند و رها نیز کنند
گر کند میل به خوبان دل من عیب مکن
کاین گناهیست که در شهر شما نیز کنند
سعدی

درد عشق از هرکه می پرسم جوابی می دهد
از که می پرسی که من خود مانده ام در کارخویش
سعدی

خدمتت را هر که فرمایی کمر بندد و لی
بهتر آن باشد که فرمایی به خدمتکار خویش
سعدی

هر که خواهد در حق ما هر چه خواهد گو بگو
ما نمی داریم دست از دامن دلدار خویش
سعدی

بلای عشق تو نگذاشت پارسا در پارس
یکی منم که ندانم نماز چون بستم
نماز کردم و از بی خودی ندانستم
که در خیال تو عقد نماز چون بستم
نماز مست شریعت روا نمی دارد
نماز من که پذیرد که روز و شب مستم
سعدی

طوطیان دیدم و خوشتر ز حدیثت نشنیدم
شکر است آن نه دهان و لب و دندان که تو داری
ای خردمند که گفتی نکنم چشم به خوبان 
به چه کار آیدت آن دل که به خوبان نسپاری
سعدی

نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی
که به دوستان یک دل سر و دست بر فشانی
دلم از تو چون نرنجد که به وهم در نگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شکر دهانی
سعدی

ای صوفی سرگردان، در بند نکو نامی
تا دُرد نیاشامی زین دَرد نیارامی
ملک صمدیت را چه سود و زیان دارد؟
گر حافظ قرآنی یا عابد اصنامی
زهدت به چه کار آید، گر رانده در گاهی
کفرت چه زیان دارد، گر نیک سر انجامی
بیچاره‌ی توفیقند هم صالح و هم طالع
درمانده‌ی تقدیرند هم عارف و هم عامی
سعدی

اجل ناگهان در کمینم کشد
همان به که آن نازنینم کشد
چو بیشک نبشته است بر سر هلاک
به دست دلارام خوشتر هلاک
نه روزی به بیچارگی جان دهی
همان به که در پای جانان دهی
سعدی

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود
شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم
وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود
سعدی



تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۱/۰۱/۱۶ | 18:19 | نویسنده : سامی گزیری |

تک بیتی‌های زیبا از صائب تبریزی

تک بیتی‌های زیبا از صائب تبریزی

گزیند هر که سود دیگران را بر زیان خود
به اندک فرصتی صائب زیانش سود می‌گردد
صائب تبریزی

کفاره‌ی شرابخواری بی حساب
هشیار در میانة مستان نشستن است
صائب تبریزی

تا سبزه و گل هست ز می توبه حرام است
نتوان غم دل را به بهار دگر افکند
صائب تبریزی

گنه به ارث از پدر رسیده است ما را
خطا ز صبح ازل رزق آدمیزاد است
صائب تبریزی

از سیه کاری خود هر که پشیمان نشود
تخم دیو است اگر صورت آدم دارد
صائب تبریزی

تحفة جرمی به دست آور که در دیوان عفو
جان معصومان ز جرم بی گناهی می تپد
صائب تبریزی

زند پهلو به گردون کوه عصیانی که من دارم
به صد دریا نگردد پاک دامانی که من دارم
صائب تبریزی

بگیر از آتش سوزنده تعلیم سبکروحی
که با آن سرکشی در پیش پای خار بر خیزد
صائب تبریزی

بستگی کفر است در آئین ما آزادگان
می شود زنار اگر احرام بر بندیم ما
صائب تبریزی

عقدة دل بستگی را اندک اندک باز کن
ور نه مرگ این رشته را یکبار غافل می کشد
صائب تبریزی

بار منت بر نمی تابد دل آزادگان
ترک احسان را ز مردم جود می دانیم ما
صائب تبریزی

نهان از پرده های چشم می‌گریم نه آن شمعم
که سازم نقل مجلس گریه‌ی مستانه خود را
صائب تبریزی

یک تن از خوبان گندم گون نصیب ما نشد
ما سیه بختان مگر فرزند آدم نیستیم
صائب تبریزی

گوهر نمای جوهر ذاتی خویش باش
خاکش به سر که زنده به نام پدر بود
صائب تبریزی

سر بهم آورده دیدم برگهای غنچه را 
اجتماع دوستان یکدلم آمد بیاد
صائب تبریزی

چون شود دشمن ملایم احتیاط از کف مده
مکرها در پرده دارد آب زیر کاه را
صائب تبریزی

پیش خرمن دست کی چون خوشه چین داریم ما
تنگدستی را نهان در آستین داریم ما
صائب تبریزی

با کمال احتیاج از خلق استغنا خوش است
با دهان تشنه مردن بر لب دریا خوش است
صائب تبریزی

مده از دست در پیری شراب ارغوانی را
شراب کهنه از دل می برد یاد جوانی را
صائب تبریزی

در کعبه ام و یا صنم آمد به زبانم
سرگرم جنون کعبه و بتخانه نداند
صائب تبریزی

بسکه می چسبد بهم کام و لب از شیرینیش
نقل نتوان کرد گفتار شکر بار تو را
صائب تبریزی

با همه زشتی ز دنیا چشم بستن مشکل است
هیچ مکروه این قدر در دیده ها مرغوب نیست
صائب تبریزی

دل چو بیناست چه غم دیده اگر بینا نیست
خانه‌ی آینه را روشنی از روذن نیست
صائب تبریزی

در نگیرد صحبت پیر و جوان با یکدگر
تا بهم پیوست شد تیر و کمان از هم جدا
صائب تبریزی

ای که گویی در حریم کعبه ما را یاد کن
در حریم وصل خود را یاد کردن مشکل است 
صائب تبریزی

دیدی که خون ناحق پروانه شمع را
چندان امان نداد که شب را سحر کند
صائب تبریزی

نیست جفت ناموافق را علاجی جز طلاق
با تو گر دنیا نسازد ترک دنیا بهتر است
صائب تبریزی

ما آبروی خویش به گوهر نمی دهیم
بخل بجا به همت حاتم برابر است
صائب تبریزی



تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۱/۰۱/۱۶ | 18:18 | نویسنده : سامی گزیری |

تک بیتی‌های زیبا از شیخ بهایی

تک بیتی‌های زیبا از شیخ بهایی

ما ز دوست غیر از دوست مقصدی نمی‌خواهیم
حور و جنت ای زاهد بر تو باد ارزانی
شیخ بهایی

روی را پاک بشو عیب بر آیینه منه
نقد خود را سره کن عیب ترازوی مکن
شیخ بهایی

در میکده دوش ، زاهدی دیدم مست
تسبیح به گردن و صراحی در دست

گفتم ز چه در میکده جا کردی؟ گفت:
از میکده هم به سوی حق راهی هست 
شیخ بهایی

آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست
وان کس که مرا گفت نکو، خود نیکوست

حال متکلم از کلامش پیداست
«از کوزه همان برون تراود که در اوست»
شیخ بهایی

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آئین تو جوید
تا غنچه‌ی بشکفته‌ی این باغ که بوید
هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
شیخ بهایی

گدایان بهرِ روزی طفل خود را کور می‌خواهند
طبیبان جملگی مخلوق را رنجور می‌خواهند

گمانم مرده شویان راضیند از مردن مردم
بنازم مطربان ، مخلوق را مسرور میخواهند
منسوب به شیخ بهایی

رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل
از کاروان چه ماند؟ جز آتشی به منزل

آتش به جانم افکند ، شوق لقای دلدار
از دست رفت صبرم ، ای ناقه پای بردار

ما عاشقان مستیم ، سر را ز پا ندانیم
این نکته ها بگیرید ، بر مردمان هشیار

در راه عشق اگر سر، بر جای پا نهادیم
بر ما مگیر نکته ، ما را ز دست مگذار

در فال ما نیاید جز عاشقی و مستی
در کار ما بهائی کرد استخاره صد بار
شیخ بهایی

ساقیا بده جامی ، زان شراب روحانی
تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی

بهر امتحان ای دوست ، گر طلب کنی جان را
آنچنان برافشانم ، کز طلب خجل مانی

بی‌وفا نگار من ، می‌کند به کار من
خنده‌های زیر لب ، عشوه‌های پنهانی

دین و دل به یک دیدن ، باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ای دل ، کی بود پشیمانی؟

ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم
حور و جنت ای زاهد ، بر تو باد ارزانی

رسم و عادت رندیست ، از رسوم بگذشتن
آستین این ژنده ، می‌کند گریبانی

زاهدی به میخانه ، سرخ روز می‌دیدم
گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی

خانهٔ دل ما را از کرم ، عمارت کن
پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی

ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید
بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی


شیخ بهایی



تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۱/۰۱/۱۶ | 18:16 | نویسنده : سامی گزیری |

غزلی زیبا از علی اکبر یاغی تبار

غزلی زیبا از علی اکبر یاغی تبار

بر رواق مدوّر دوران
می‌نویسیم و هر چه باداباد
مرد این قصه‌ی تهمتن‌کش
شرفش را به نان نخواهد داد

من مـرید پـیمبر دردم
از نَه‌مردان امان نمی‌گیرم
با روان گرسـنه می‌میرم
صله از سُـفلگان نمی‌گیرم

سر من گرم سربه‌داری‌هاست
خاک من غیرت علف دارد
سگ سم‌خورده‌ی ترانه‌ی من
به پلـنگان‌تان شـرف دارد

بــر رواق مـدوّر دوران
سر من سر ‌به دار خواهد ماند
دگـران می‌روند و می‌آیند
خشم من ماندگار خواهد ماند

پسر من بزرگ خواهد شد
غزل ناسروده خواهد خواند
آسمان را به خاک خواهد ریخت
در قفای زمانه خواهد راند

من پلنگ بُـرنده دندانم
از شغالان قفا نخواهم خورد
سفره‌ام از گرسنگی سبز است
نان به نرخ شما نخواهم خورد

گر چه باغ بهارمرده‌ی من
سرخوش از میوه‌های بن‌بستی‌ست
سـرو آزاده‌ام که می‌داند
فخر آزادگان تهی‌دستی‌ست

بـبر مازندرانم و نـامم
چون تبارم زبان‌زد دنیاست
عقب استخوان نمی‌گردم
دُم تکاندن طریقت سگ‌هاست

گر چه ناشادمان و ناخرسند
گرچه نومیدوار و مأیوسم
از برای دو پاره نان سیاه
دست هر سِفلَه را نمی‌بوسم

سر من گرم سر‌به‌داری‌هاست
خاک من غیرت علف دارد
سگ باغ درخت‌مرده‌ی من
به بـهار شما شرف دارد

علی اکبر یاغی تبار
 



تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۱/۰۱/۱۶ | 18:15 | نویسنده : سامی گزیری |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.